ماجرای شیخ و مریدان
ماجرای شیخ و مریدان
ماجرای شیخ و مریدان

شيخ را گفتند : علم بهتر است يا ثروت ؟شيخ بيدرنگ شمشير
از ميان بيرون آوردو مانند جومونگ مريد بخت برگشته را به سه پاره ي نامساوي تقسيم
نمود و گفت : سالهاست که هیچ خری
بين دو راهي علم و ثروت گير نميکند .....
مريدان در حاليکه انگشت به دندان گرفته ولرزشي وجودشان را فرا گرفت
گفتند يا شيخ ما را دليلي عيان ساز تا جان فدا کنيم .....
شيخ گفت :در عنفوان جواني مرا دوستي بود که با هم به مکتب ميرفتيم ،
دوستم ترک تحصيل کرد من معلم مکتب شدم...
حالا او پورشه داره...من پوشه...او اوراق مشارکت دارد،ومن اوراق امتحاني...
او عينک آفتابي من عينک ته استکاني...او بيمه زندگاني.
من بيمه خدمات درماني...
او سکه و ارز...من سکته و قرض....
سخن شيخ چون بدينجا رسيد مريدان نعره اي جانسوز برداشته
و راهي کلاسهاي آموزش اختلاس گشتندي
تِلْكِ الدّار الا خِرَةُ تَجْعَلُها لِلَّذینَ لایُریدُونَ عُلُوّا فِى الاَْرْضِ وَلا فَسادا وَالْعاقِبَةُ
لِلْمُتَّقینَ .( 44)
بعد از چند دقیقه ناگهان دیدم پیرزن فریادى زد و گفت :
اِنّا لِلّه وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُون وَلاحَوْلَ وَلاقوة اِلاّ بِاللّهِ الْعَلىِّ العَظیم .
همینكه سخن پیرزن را شنیدم از فرط ناراحتى بیهوش شدم وقتى كه به هوش آمدم آن شب را به فكر فرو رفتم و بر گذشته هایم تاءسّف خوردم گفتم : واى به حال من یك عمر دارم گناه مى كنم هیچ ناراحت نبودم ولى این دختر با این كار مرا ادب كرد به منزل رفتم و تا چهل روز در خانه مریض شدم ، رفتار و كردار و كارِ آن دختر عجیب در من اثر كرده بود و این سبب شد كه من از كار خودم پشیمان و نادم گردم و توبه نمودم.
سالن
فرودگاه به نسبت خلوت بود و به نظر می رسید در این ساعت روز
هواپیماها هم خیلی پرواز نمی کنند. گرمای ظهر، یوتا را حسابی خسته
کرده بود و توان ایستادن نداشت. یک لیوان لیموناد خنک گرفت و روی
اولین صندلی نشست. اینقدر خسته بود که حتی توان نداشت چشم هایش را باز
نگه دارد.
چند دقیقه ای چشم هایش را بست. وقتی سوزش چشم هایش کمی
بهتر شد، لیموناد را تا آخرین قطره اش سرکشید گرمای هوا او را اذیت
می کرد، اما چاره ای نبود؛ هواپیمای فردریک تا چند دقیقه دیگر می نشست
و او تنها کسی بود که به استقبال شوهرش می آمد. فردریک هم نمی دانست
او به فرودگاه آمده تا از او استقبال کند.
فکرش را هم نمی
کرد، اما یوتا می خواست همسرش را خوشحال کند و برای همین بی خبر به
فرودگاه آمده بود. دسته گل بزرگی هم خریده و منتظر همسرش نشسته بود تا
به او ثابت کند چقدر دوستش دارد. کمی که در سالن خنک فرودگاه نشست و
حالش بهتر شد، کیف دستی اش را برداشت و به سمت سالن پروازهای ورودی
رفت.
آنجا به خلوتی سالن قبلی نبود، اما خیلی هم شلوغ نبود. همان
طور که داشت تابلوی اطلاعات پروازهای ورودی و خروجی را می خواند، مادر
و دختری را دید که یک شاخه گل رز قرمز خریده و گوشه ای از سالن منتظر
بودند. با این که خیلی ها به استقبال مسافران شان می آیند و این
موضوع خیلی عجیب نیست، اما ظاهر آن دو نفر و همین طور نحوه برخوردشان
با بقیه فرق داشت. آنها مثل دیگران نبودند؛ تنها، ساکت، آرام ولی
خندان و بسیار شاد ایستاده بودند و با هم حرف می زدند.
آنطور که
تابلوی اطلاعات پرواز نشان می داد، هواپیمای فردریک تاخیر داشت و تا
۳۰ دقیقه دیگر هم نمی رسید. برای همین یوتا به طرف مادر و دختر رفت و
سعی کرد با آنها صحبت کند تا زمان هم زودتر بگذرد.
ـ "سلام، مسافر شما هم با پرواز شماره ۲۵۳ می آید؟"
ـ "سلام. ما منتظر مسافری نیستیم".
یوتا بیشتر تعجب کرد. او متوجه شده بود رفتار و ظاهر آنها شبیه کسانی
نیست که منتظر مسافرشان باشند، اما نمی توانست باور کند بی دلیل آنجا
ایستاده باشند. نگاهی به دسته گل خودش انداخت و بعد شاخه گل رز آنها
را برانداز کرد. گل پژمرده و پلاسیده بود. یوتا کمی صبر کرد و به
اطراف نگاهی انداخت. انگار دوست داشت بداند آنها چرا در سالن انتظار
فرودگاه ایستاده اند، اما خجالت می کشید از آنها بپرسد.
دخترک که حدود شش یا شاید هم هفت سالش بود، با عجله به سمت مادرش دوید
و دست های او را محکم گرفت. بعد به یوتا نگاه کرد و بی تفاوت دوباره
به سمت مادرش برگشت.
ـ "مامان بیا. بابا امروز زودتر اومد."
دخترک این جمله را گفت و به سرعت از مادرش دور شد. زن جوان هم شاخه
گل را با دست کمی مرتب کرد و گلبرگ های پلاسیده اش را دور ریخت.
موهایش را هم صاف کرد و با لبخند دور شد. یوتا همان جا ایستاده بود تا
ببیند آنها چه کار می کنند. دخترک از روی نرده های سالن پرید و به
طرف مردی رفت که داشت راهروی کنار سالن را جارو می کرد.
زن جوان
هم همان طور که لبخند می زد، منتظر ایستاد تا مرد و دخترک به سمت او
بیایند. سه نفری یکدیگر را در آغوش گرفتند و بوسیدند و بعد از چند
دقیقه به سمت حیاط فرودگاه رفتند تا با هم ناهارشان را بخورند. زن،
سبد غذایی را از زیر صندلی برداشت و ساندویچ های کوچکی را که برای
ناهار درست کرده بود از داخلش بیرون آورد.
زن و مرد ساندویچ های
شان را به دخترک دادند و خودشان دست در دست هم نشستند و غذا خوردن
دختر کوچولو را نگاه کردند. دخترک چنان به ساندویچ ها گاز می زد که هر
کسی او را می دید، هوس می کرد چند لقمه ای از غذای آنها بخورد. یوتا
هم گرسنه اش شده بود، ولی احساس می کرد غذایی که آنها می خورند خیلی
لذیذتر از غذاهای رستوران فرودگاه است و برای همین دوست نداشت از
رستوران چیزی بگیرد.
یوتا به آنها نگاه می کرد و همین نگاه طولانی
باعث شد مرد متوجه حضور او شود. لبخند زد و او را به همسرش نشان داد.
زن جوان به طرف یوتا آمد و سبد غذا را هم همراهش آورد. سبد را به طرف
او گرفت و تعارف کرد. بعد با صدایی آهسته گفت: "اگر دوست دارید
بفرمایید. یک ساندویچ دیگه هم داریم."
ساندویچ خیلی کوچک
بود. یوتا آن را برداشت و تشکر کرد. زن جوان ادامه داد: "گفتم که ما
مسافر نداریم. همسر من در بخش خدمات فرودگاه کار می کند و هیچ روزی
ناهار پیش ما نیست. برای همین، سه روز در هفته من و دخترم می آییم
اینجا تا ناهارمان را با هم بخوریم."
زن رفت و یوتا به
ساندویچ کوچکی که از او گرفته بود، گاز زد. هیچ چیز داخلش نبود. فقط
نان بود؛ نان خالی، اما دختر کوچولو طوری آن را می خورد که انگار
لذیذترین ساندویچ دنیا را می خورد. او از طعم نان لذت می برد، چون در
خانواده ای زندگی می کرد که همه اعضای خانواده عاشق یکدیگر بودند ...
برای سفر به اصفهان رفته بودم . کنار سی و سه پل نشسته بودم . نگاهم به دختر بچه سه یا چهار ساله خارجی افتاد که از پدر و مادرش اندکی فاصله گرفته بود و داشت مرا نگاه میکرد. بقدری چهره زیبا و بانمکی داشت که بی اختیار با دستم اشاره کردم به طرفم بیاید اما در حالتی از شک و ترس از جایش تکان نخورد. دو سه بار دیگر هم تکرار کردم اما نیامد. به عادت همیشگی، دستم را که خا لی بود مشت کردم و به سمتش گرفتم تا احساس کند چیزی برایش دارم. بلافاصله به سویم حـرکت کرد. در همین لحظه پدرش که گویا دورادور مواظبش بود بسرعت به سمت من آمد و یک شکلات را مخفیانه در مشتم قرار داد. بچه آمد و شکلات را گرفت. به پدرش که ایتالیایی بود گفتم من قصد اذیت او را نداشتم. گفت میدانم و مطمئنم که میخواستی با او بازی کنی اما وقتی مشتت را باز میکردی او متوجه میشد که اعتمادش به تو بیهوده بوده است. کار تو باعث میگردید که بچه، دروغ را تجربه کند و دیگر تا آخر عمرش به کسی اعتماد نکند .
حال ما ایرانی ها چگونه عمل میکنیم . بابا میشینه تو خونه جلوی بچه کوچک به زنش میگه، فلانی زنگ زد بگو من نیستم. مامانه به بچه میگه اگه غذاتو بخوری برات فلان چیزو می خرم بعد انگار نه انگار. بابا به بچه اش میگه مامانت اومد نگو من به مامان بزرگ زنگ زدم
بعد این بچه بزرگ میشه میره تو جامعه . معلمش میگه چرا مشق ننوشتی براحتی دروغ میگه که خاله ام مرده بود نبودیم. فروشنده میشه مثل آب خوردن جنس بنجل را بدروغ جای اصلی میفروشه مهندس میشه بجای دو متر، یک متر فونداسیون میریزه ، دکتر میشه، اهمال در عمل جراحی را ایست قلبی گزارش میکنه، تولید کننده محصولات پروتئینی میشه، گوشت شتر و اسب مصرف میکنه، و...
دروغ فساد و تباهی جامعه را ببار می آورد. اعتمادها را زایل میکند . لذت زندگی جمعی و مدنی را از بین میبرد. ظلم و بیعدالتی را گسترش میدهد. منشا بسیاری از معضلات اجتماعی دروغ است. دروغ ریشه جامعه را خشک میکند .
دروغ در تمامی اجزای زندگی ما ایرانیها براحتی جاری است و چون سیلی که هر لحظه بزرگتر میشود در حال نابودی ما است
مادر، از آن لحظه که بدلیل تنبلی خود، شیشه شیر خالی را در دهان نوزاد قرار میدهد تا او را ساکت کند، آموزش دروغ را به او آغاز کرده است
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و
گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی،
این هم پولش.
بقال کاغذ رو گرفت
و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد
و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر
خوبی هستی و به حرف مامانت گوش میدی، میتونی یک
مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.
ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که
احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلاتها خجالت
میکشه گفت: “دخترم! خجالت
نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو
بردار”

دخترک پاسخ داد: “عمو! نمیخوام خودم شکلاتها رو بردارم،
نمیشه شما بهم بدین؟ ”
بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی میکنه؟
و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت
من بزرگتره!


خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.
قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه سخن ميگفت! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.
خانم
ذوق زده شد و تند قورباغه را آزاد کرد. غورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط
برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر
آنرا برای همسرت برآورده می کنم!
خانم کمی انديشيد و گفت؛ ايرادي ندارد.
آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.
قورباغه
به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و شايد
چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست بدهی.
خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند.
پس آرزویش برآورده شد.
سپس گفت : من می خواهم پولدارترین آدم جهان شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر پولدارتر می شود و شايد به زندگی تان آسيب بزند.
خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است.
پس پولدارشد.
آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.
خانم گفت : می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!
نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.
قابل توجه بانوان گرامی؛ اینجا پایان این داستان بود. لطفاً صفحه را ببندید و برید حالشو ببرید.
http://cooltext.com">
src="http://images.cooltext.com/3108341.gif" width="484" height="73" alt="شاهینی که پرواز نمی کرد" />
Image by Cool'>http://cooltext.com">Cool Text: Free Logos and Buttons - Create'>http://cooltext.com/Logo-Design?LogoID=838247658">Create An Image Just Like This
پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند.
یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهینها تربیت شده و آماده شکار است اما نمیداند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخهای قرار داده تکان نخورده است.
این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام نتوانستند.
روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد ...
پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد.
صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است.
پادشاه دستور داد تا معجزهگر شاهین را نزد او بیاورند.
درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد.
پادشاه پرسید: «تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این کار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟
کشاورز گفت: سرورم، کار سادهای بود، من فقط شاخهای راکه شاهین روی آن نشسته بود بریدم. شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد.
وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید وضع مالی خوبی نداشته باشند. شش بچه مودب که همگی زیر دوازده سال داشتند ولباس هایی کهنه در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان زیادی در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند…
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟پدر خانواده جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان. متصدی باجه، قیمت بلیط ها را اعلام کرد .
پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی از فروشنده بلیط پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟!متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت . بچه ها هنوز متوجه موضوع نشده بودند و همچنان سرگرم صحبت در باره برنامه های سیرک بودند.
معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. و نمیدانست چه بکند و به بچه هایی که با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید . ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. سپس خم شد و پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقا.
مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد…
بعد از این که بچه ها به همراه پدر و مادشان داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم و آن زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم .
ثروتمند زندگی کنیم به جای آنکه ثروتمند بمیریم…

سلام.خوبین؟ چه خبرا؟ خوش میگذره؟
خواستم یک موضوعی بگم لطفا هر وقت وقت خالی داشتین کمی روی مطلب من فکر کنید.
دقت کردین آمار زلزله و حوادث خیلی زیاد شده.دقت کردین با این که این همه علم پیشرفت میکنه ولی آمار مرگ و میر هم بیشتر میشه. به نظرتون علت چیه؟
توی اینترنت سرچ کردم مطلبی مشترک پیدا نکردم که بعدا نگین یک طرفه نظر داده.ولی مطمئن باشید نظر همه علما همینه فقط وقت نکردن توی سایتاشون این مطلب رو بگن.
حالا من یک مطلب از علمای اهل سنت گذاشتم لطفا بخونید و کمی تامل کنید.ممنون
پیام شیخ الاسلام مولانا عبدالحمید در پی زلزله سراوان سه شنبه ، 27 فروردين 1392 ، 20:40
در پی زلزله شدید و بی سابقه در سراوان، شیخ الاسلام مولانا عبدالحمید طی پیامی، ضمن دعوت از عموم مردم نسبت به جدی گرفتن این هشدار خداوندی، با تاکید بر لزوم توبه و استغفار در چنین مواقعی، نبود تلفات جانی در این حادثه را "فضل رب العالمین" دانست.
در قسمتی از این پیام آمده است: «همه بندگان همواره باید از مؤاخذه رب العالمین در هراس باشند. خداوند متعال این هشدار را داد تا ما در اعمال خود تغییر ایجاد کرده، به الله رب العزت رجوع کنیم و اعمال خودمان را اصلاح نماییم.»
این پیام در ادامه می افزاید: «این فضل بزرگ خداوند متعال بوده است که چنین زلزله ای با این مقیاس که در طول پنجاه سال گذشته در ایران بی سابقه اعلام شده، تلفاتی در پی نداشته است؛ که این امر تعجب کارشناسان را برانگیخته است.»
مولانا عبدالحمید ضمن تاکید بر لزوم توبه و استغفار خاطرنشان نموده است: «نبود تلفات با وجود احتمال بالا بودن میزان خسارات جانی و مالی در چنین حوادث بزرگی، از برکت گرایش به قرآن و عمل به احکام اسلام است. لذا باید هم شکر خداوند را به جای آوریم و هم به درگاه الهی استغفار و تضرع نماییم.»
امام جمعه اهل سنت زاهدان در پایان تاکید می کند: «این خطر وجود دارد که اگر پس از این هشدار خداوندی، انسانها به سوی الله تعالی رجوع نکنند، ممکن است برای آنها عواقب بسیار ناگواری در پی داشته باشد، اما اگر از این هشدارها درس گرفته و اعمال خود را اصلاح نمایند، به خیر و صلاح آنها خواهد بود و عذاب الهی از آنها دور خواهد شد، ان شاءالله.»
************************************
لطفا به این موضوع به چشم موضوع اختلاف مذاهب نگاه نکنین.خواهشا کمی منطقی باشید و فکر کنید.اختلافات مذهبی رو کنار بذارید و ببینید درست نیست؟
اگه دقت کرده باشید و داستان همه اقوام رو خونده باشید وقتی گناه در جوامع اونها زیاد میشه و به دستور پیامبیر وقت خودشون گوش نمیدادن یک جوری عذاب میشدن و هلاک میشدن. یک قوم با زلزله یک قوم با طوفان شن و.......
حالا بیاین با هم کمی دقت کنیم.امروزه از اسلامی که ازش حرف میزنیم چی رو داریم جز دعواهای مذهبی علکی که باعث و بانی اونا منافقین و کفار بودن که از صدر اسلام تا به الان مسلمونا رو به جووون هم مینداختن
ببینید در مذهب تسنن و تشیع مشترکات زیادی هست.
دروغ گفت.غیبت کردن . حق الناس خوردن. تهمت زدن. مسخره کردن و ..... خیلی مسائل مشترک دیگه که در هر دو مذهب حرام اعلام شده و گناه بزرگی هست. حالا ببینید در طول ۲۴ ساعت شبانه روز تا حالا سعی کردیم که این گناه ها رو انجام ندیدم؟ امروزه از اسلام به نظر من اسمش فقط مونده.گناه کردن شده مثل آب خوردن. از صبح تا شب گناه میکنیم. از نماز فرار میکنیم.میگیم به خدا ایمان داریم ولی عمل نمیکنیم.این چه ایمانی؟
امروزه خواهر مسلمان به وحشتناک ترین ظاهر ممکن وارد جامعه میشه تا جوانان رو به خودش جذب کنه.این جذب کردن یعنی ساختن بزرگترین گناهان. گناه زنا گناه لواط. داستان اقوام گذشته رو بخونید اقوامی بدونن که به خاطر همین گناه به هلاکت رسیدن.
خواهر و برادر عزیز بیایید دست از گناه برداریم به خدا نزدیک بشیم. نه در وقت مشکلات و مصیبت یاد خدا کنیم.نه. بیاید با خدا آشتی کنیم . دور گناه رو خط بکشیم. کسب ثواب و عبادت خیلی کار راحتیه فقط باید شیطون رو از خودمون دور کنیم.
ببخشید که خیلی حرف زدم سرتون رو به درد آوردم.در پایان از خدا میخوام به همه بندهاش کمک کنه که از شیطان و نفس اماره فاصله بگیرن و در راه حق گام بردارن.
http://cooltext.com/Logo-Design?LogoID=824192678

توی يه پارک در سيدنی استراليا دو مجسمه بودند يک زن و يک مرد. اين دو مجسمه سالهای سال دقيقا رو به روی همديگر با فاصله کمی ايستاده بودند و توی چشمای هم نگاه ميکردند و لبخند ميزدند. يه روز صبح خيلی زود يه فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ايستاد و گفت: از آن جهت که شما مجسمه های خوب و مفيدی بوديد و به مردم شادی بخشيده ايد، من بزرگترين آرزوی شما را که همانا زندگی کردن و زنده بودن مانند انسانهاست برای شما بر
آورده ميکنم. شما 30 دقيقه فرصت داريد تا هر کاری که مايل هستيد انجام بدهيد." و با تموم شدن جمله اش دو تا مجسمه رو تبديل به انسان واقعی کرد يک زن و يک مرد.
دو مجسمه به هم لبخندی زدند و به سمت درختانی و بوته هايی که در نزديکی اونا بود دويدند در حالی که تعدادی کبوتر پشت اون درختها بودند پشت بوته ها رفتند. فرشته هر گاه صدای خنده های اون مجسمه ها رو ميشنيد لبخندی از روی رضايت میزد. بوته ها آروم حرکت ميکردند و خم و راست ميشدند و صدای شکسته شدن شاخه های کوچيک به گوش ميرسيد. بعد از 15 دقيقه مجسمه ها از پشت بوته ها بيرون اومدند در حاليکه نگاه هاشون نشون ميداد کاملا راضی شدن و به مراد دلشون رسيدن.
فرشته که گيج شده بود به ساعتش يه نگاهی کرد و از مجسمه ها پرسيد: شما هنوز 15 دقيقه از وقتتون باقی مونده، دوست نداريد ادامه بدهيد؟"
مجسمه مرد با نگاه شيطنت آميزی به مجسمه زن نگاه کرد و گفت: ميخوای يه بار ديگه اين کار رو انجام بديم؟" مجسمه زن با لبخندی جواب داد: باشه. ولی اين بار تو کبوتر رو نگه دار و من ميرينم روی سرش.
نکته اخلاقی:
بنگريد که تلافی کردن تا چه حد در زندگی اين نوع دو پا اثر گذار است که تا همچنان حرکتی پيش ميروند. پس ای قوم هيچگاه عملی مرتکب نشويد که شخصی را به تلافی
برانگيزاند چرا که ممکن ميباشد که وی روزی روی سرتان بريند. :دی

راه رسید ن به خدا
گفت وگو بین بنده وخدا
خدا:بنده ی من نماز شب بخوان وآن یازده رکعت است.
بنده:خدایا خسته ام نمی توانم.
خدا:بنده ی من دورکعت نمازشفع ویک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده:خدایاخسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدارشوم.
خدا:بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان.
بنده:خدایا سه رکعت زیاد است.
خدا:بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده:خدایا امروزخیلی خسته ام آیا راه دیگری نیست؟
خدا:بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر وروبه آّسمان کن وبگو یاالله.
بنده:خدایا من در رختخواب هستم اگر بلندشوم خواب از سرم می پرد.
خدا:بنده ی من هما جاکه دراز کشیده ای تیمم کن وبگویاالله.
بنده:خدایاهواسرد است نمی توانم دستانم را اززیرپتو دربیاورم.
خدا:بنده ی من دردلت بگو یا الله ما نمازشب برایت حساب می کنیم.
بنده اعتنایی نمی کندومی خوابد.
خدا:ملائکه ی من ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است .چیزی به اذان صبح نمانده اورا بیدار کنید دلم برایش تنگ شده امشب با من حرف نزده.
ملائکه:خداوندادوباره او رابیدارکردیم اما بازخوابید.
خدا :ملائکه ی من درگوشش بگویید پروردگارت منتظر توست.
ملائکه:پروردگارا باز هم بیدارنم شود.
اذان صبح رامی گویند هنگام طلوع آفتاب است.
خدا:ای بنده یمن بیدارشو نمازصبحت قضا می شود خورشید ازمشرق سر براورد.
ملائکه:خداوندانمی خواهی با ا و قهر کنی؟
خدا: او جز من کسی راندارد شایدتوبه کرد.
بنده ی من تو،به هنگامی که به نماز می ایستی
من،آنچنان گوش فرا می دهم که انگار همین یک
بنده رادارم وتو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.
در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.
یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.
مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد.
هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است. کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "
مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. " موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.
مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم.
این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟

مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید:
باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید کنم." دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید:
"باشه، ولی اونجا نرو.". مامور فریاد می زنه:"آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم." بعد هم دستش را می برد و از جیب پشتش نشان خود را بیرون می کشد و با افتخار نشان دامدار می دهد و اضافه می کند:
"اینو می بینی؟ این نشان به این معناست که من اجازه دارم هرجا دلم می خواد برم..در هر منطقه یی...
بدون پرسش و پاسخ. حالی ات شد؟ میفهمی؟"
دامدار محترمانه سری تکان می دهد، پوزش می خواهد و دنبال کارش می رود
کمی بعد، دامدار پیر فریادهای بلند می شنود و می بیند که ماموراز ترس گاو بزرگ وحشی که هرلحظه به او نزدیک تر می شود، دوان دوان فرار می کند.
به نظر می رسد که مامور راه فراری ندارد و قبل از این که به منطقه ی امن برسد، گرفتار شاخ گاو خواهد شد. دامدار لوازمش را پرت میکند، باسرعت خود را به نرده ها می رساند واز ته دل فریاد می کشد:" نشان. نشانت را نشانش بده !"
مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد
ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست
در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.
مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.
شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))
وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،
خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم
و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.
به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر
باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.
بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
گنجشک و آتش
گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!
پرسیدند : چه می کنی ؟
پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و...
آن را روی آتش می ریزم !
گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!
گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟
پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!
عدالت و لطف خدا
زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت: اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟
داوود (ع) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند.
سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟
زن گفت: من بیوه زن هستم و سه دختر دارم، با دستم ریسندگى مى کنم، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم ، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تأمین نمایم .
هنوز سخن زن تمام نشده بود که ...
در خانه داوود (ع) را زدند ، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد ، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (ع) آمدند و هر کدام صد دینار (جمعاً هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: این پولها را به مستحقش بدهید. حضرت داوود (ع) از آن ها پرسید : علت این که شما دسته جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟ عرض کردند: ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن مورد آسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ماست به حضورت آورده ایم تا هر که را بخواهى ، به او صدقه بدهى.
حضرت داوود (ع) به زن متوجه شد و به او فرمود : پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى ؟ سپس هزار دینار را به آن زن داد و فرمود : این پول را در تأمین معاش کودکانت مصرف کن ، خداوند به حال و روزگار تو ، آگاهتر از دیگران است.
اثبات وجود خدا
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردند.وقتی به موضوع خدا رسید آرایشگر گفت : من باور نمیکنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟
شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟
بچه بی سرپرست پیدا میشد؟
اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟
نمیتوانم خدای مهربانی تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند.آرایشگر کارش تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده، ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت : میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند
آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو رو کوتاه کردم.مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند.چون اگر وجود داشتند هیچ کس مثل مردی که بیرون هست با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد.
آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند. موضوع این هست که مردم به ما مراجعه نمیکنند.
مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمیگردند. برای همین هست که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.