عشق من بیرجند
 
**********
آمار بازدید کنندگان **********
هر چی خرابکاری هست زیر سر زن هاست . باور ندارین اینو بخونین

روایت از یک دختر 

یه بار داداشم ﮔﻔﺖ :
ﺑﺮﻭ ﺑﺒﯿﻦ ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﯼ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺳﺮ ﻭﺻﺪﺍ ﻣﯿﺎﺩ؟
من رفتم ﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪم ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﻫﻤﺴﺎیمون ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮﺵ ﻓﺮﺍﺭ
ﮐﺮﺩﻩ ..
ﺧﺠﺎﻟﺖ ﮐﺸﯿﺪم ﮐﻪ جلو مادرم ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﻭ ﺑﮕم ﺑﻬﺶ گفتم ﻣﺎﺷﯿﻦ
ﻫﻤﺴﺎﯾﻤﻮﻥ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺷﺪﻩ !!..
داداشم ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩه ﺩﻟﺪﺍﺭﯼ ﺑﺪﻩ ﻭ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ:ﺍﯼ بابا ﺧﺪﺍﺭﻭﺷﮑﺮ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺶ ﺧﻼﺹ ﺷﺪﯾﺪ،ﺗﻮ ﻫﺮﺟﺎ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﻣﺶ ..
ﻭﭼﻨﺪﺑﺎﺭ ﺍﻭﻥ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﯼ ﭘﺴﺮﺕ ﺩﯾﺪﻣﺶ ﻭﭼﻨﺪﺑﺎﺭ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ
ﻫﻤﺴﺎﯾﻤﻮﻥ ﺑﻮد ..
ﺑﺨﺪﺍ ﺍﻭﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﭘﯿﺶ ﯾﮑﯽ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ،ﺍﺻﻼ ﺍﻭﻥ ﺗﻮﺍﻥ
ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻦ ﺩﺍﺭﻩ؟! ﺍﺯ ﺑﺲ ﮐﻪ ﺳﻮﺍﺭﺵ ﻣﯽ ﺷﻦ؟!
ﻭﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻢ ﻭﻟﯽ ﻧﻤﯽ ﺩﯾﺪﻣﺖ ..
ﺩﺭﺳﺘﻪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺍﺗﻢ ﻭﻟﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﺸﻮﺭﺕ ﺑﺎﺗﻮ
ﺗﻮ ﻣﺴﺎﯾﻠﺘﻮﻥ ﺩﺧﺎﻟﺖ ﮐﻨﻢ ..
ﻭﻟﯽ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﺟﺎﯼ ﺩﻭﺭﯼ ﻧﻤﯿﺮﻩ،ﻭﻣﻦ ﻣﻄﻤﯿﻨﻢ ﺍﻭﻥ ﺭﻭ ﭘﯿﺶ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﮑﯽ
ﺍﺯ ﻻﺕ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ .. ﻭﺑﻌﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺯﺵ ﺳﯿﺮ ﺷﺪ ﺍﻭﻥ
ﺭﻭ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﻭ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ..
ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﻭﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺷﻪ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﻣﻨﻢ ﺳﻮﺍﺭﺵ ﺷﺪﻡ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺣﺎﻝ
ﻧﮑﺮﺩﻡ،ﺻﺪﺍﺵ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺭﺳﯿﺪ ..
داداشم ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺎﺿﺮ ﺩﺭ ﺳﯽ ﺳﯽ ﯾﻮ ﻣﯽ ﺑﺎﺷﺪ…

قصد ناراحت کردن نداشتم. بی جنبه نباشین . منتظر نظرات خوشکل شما هستم 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393 توسط یحیی
سلام بچه ها . خوبین ؟ امیدوارم سال 93 رو به خوبی شروع کرده باشین . امسال میخوام اولین پستم رو با داستانهای خفن شروع کنم . از بس داستان آموزنده گذاشتم بینندگان خسته شدن واسه اینکه شاد بشین یک داستان س....ک.... میذارم . فقط جو گیر نشین خودتون رو خراب نکنین :D 



اسم من میترا است و ۲۵ سال سن دارم. حدود ۶۰ کیلو وزن دارم و قدم ۱۷۰ است برای همین در 

میهمانی‌ها خیلی‌ها بهم زل می‌زنند. خیلی شیطون هستم و دوست دارم از زندگی‌ام لذت ببرم. 

این را هم بگویم که عاشق ناتالی پورتمن هستم و اگر به حساب تعریف از خودم نگذارید، کمی هم از 


نظر چهره و فرم بدن بهش شباهت دارم. داستانی که می‌خواهم تعریف کنم، برمی‌گرده به سه سال 

پیش که خیلی بچه‌تر از الان بودم. 

اون زمان تازه به دانشگاه رفته بودم و شانس آوردم پشت کنکور نماندم تا پدر و مادرم هر روز و هر 

ساعت بهم سرکوفت بزنند. در هر حال، ماه دوم یا سوم دانشگاه بود که یک روز به خانه آمدم و دیدم 

که همکار مادرم به خانه‌مان آمده. یک زن ۵۰ ساله مهربان و چاق بود. سلام کردم و توی اتاقم رفتم. 

حوصله نداشتم دوباره به هال بروم تا مانتو را به جالباسی آویزان کنم. مانتو را همان‌جا در آوردم و روی 

صندلی انداختم. از این که میهمان غریبه داشتیم، احساس خوبی نداشتم. روی تخت دراز کشیدم و 

چشم‌هایم را برای چند دقیقه بستم، اما خوابم برد. چند دقیقه بعد با صدای سلام و علیک که از هال 

شنیده می‌شد، بیدار شدم. گوش‌هایم را تیز کردم و فهمیدم که پسر دوست مادرم که اسمش هم 

رامین بود، به خانه‌مان آمده است. کنجکاو شدم ببینم چه شکلی است، اما حوصله نداشتم مانتو 

بپوشم و اتاق بیرون بروم. بی‌خیال فضولی شدم و دوباره خوابیدم. این دفعه وقتی بیدار شدم، دیدم 

یک پسر غریبه بالای سرم ایستاده است. تا خواستم از وحشت جیغ بکشم، او دستش را روی دهانم 
fun bi adabhifun4 عکس های بی ادبی 93

گذاشت. خیلی ترسیده بودم، اما نمی‌فهمیدم چطور خودش را به اتاق من رسانده بود. برای یک لحظه 
تمام پاکی و معصومیت خودم را نابود شده دیدم. داشتم بالا می‌آوردم. آرزو کردم کاش می‌توانستم جیغ 
بلندی بکشم، اما نمی‌شد. برای همین زیر گریه زدم. اما پسر هنوز دستش روی دهانم بود و به من 

اجازه نمی‌داد که حرکتی کنم. در همین لحظه سوهان ناخن را از روی میز کنار تخت برداشتم و به 

صورتش ضربه زدم. یهو من را ول کرد و دیدم که سوهان ناخن توی چشمش فرو رفته. خون تمام 

صورتش را پر کرد. از ترس جیغ بلندی کشیدم. پسر که انتظار نداشت بهش حمله کنم، پتو را برداشت 

و دور سرم پیچید و آن قدر فشار داد تا خفه‌ام کند. آن‌قدر محکم پایش را چنگ انداختم که رهایم کرد. 

وقتی پتو را از روی سرم کنار زدم، به طرفش حمله کردم و دستش را گاز گرفتم. مزه خون را در دهانم 

احساس کردم. در همین لحظه چاقویی از جیبش در آورد و آن را داخل گلویم فروکرد. خون فواره زد و 

به دیوارها پاشید. این نکته را به شما یادآوری می‌کنیم که انتهای این داستان توسط هکرهای تحت 

استخدام پلیس فتا وابسته به نیروی انتظامی دستکاری شده بود تا حال‌تان گرفته شود و دیگر در 

اینترنت دنبال این چیزها نگردید. حالا وقتی اینترنت ملی راه‌اندازی شد، دیگر از این چیزها نمی‌توانید پیدا کنید. 

منبع : http://www.mjok.ir
برادرای بالا خواهشا منو فیلتر نکنین اول داستان رو بخونین ببینین چیزه بدی نیست

داستان سکسیداستان سکس داغداستان سکسی جدیدداستان سکس منداستان سکس من و رامین



نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 توسط یحیی
سال نو مبارک . انشاء الله سال خوبی داشته باشین دوستان


تصاویر تزئین بسیار زیبای سفره هفت سین




نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم فروردین 1393 توسط یحیی

ماجرای شیخ و مریدان 

روﺯﯼ ﻣﺮﯾﺪﺍﻥ ﻧﺰﺩ ﺷﯿﺦ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﯾﺎ ﺷﯿﺦ! ﻓﯿﻠﺘﺮﯾﻨﮓ ﺑﺪﺗﺮ ﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﮐﻢ ﺑﻮﺩﻥ ﭘﻬﻨﺎﯼ ﺑﺎﻧﺪ؟ﺷﯿﺦ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻌﻨﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩ :ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ! ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭ ﺍﯾﻨﺘﺮﻧﺖ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺩﻭﯼ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺑﺪﺗﺮ ﻭ ﺍﻋﺼﺎﺏ ﺧﺮﺩﮐﻦ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ !ﻣﺮﯾﺪﺍﻥ ﺑﺎ ﺣﯿﺮﺕ ﺑﻪ ﺷﯿﺦ ﻧﮕﺮﯾﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ :ﻳﺎ ﺷﯿﺦ! ﺍﺯ ﻓﯿﻠﺘﺮﯾﻨﮓ ﺑﺪﺗﺮ ﭼﯿﺴﺖ؟ﺷﯿﺦ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﺍﯾﻦ ﻟﯿﻨﮏ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻋﻀﺎ ﺳﺎﻳﺖ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﭘﺬﯾﺮ ﺍﺳﺖﺑﺮﺍﯼ ﺛﺒﺖ ﻧﺎﻡ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﻠﯿﮏ ﮐﻨﯿﺪ !ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺳﺨﻦ ﻣﺮﯾﺪﺍﻥ ﻧﻌﺮﻩﻫﺎ ﺯﺩﻧﺪ ﻭ ﮔﺮﯾﺒﺎﻥ ﭘﺎﺭﻩﮐﺮﺩﻧﺪﻱ ﻭ ﻟﭗ ﺗﺎﭖ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﮐﻮﺑﯿﺪﻧﺪﻱ، ﻓﻐﺎﻥ ﻛﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﺭﺷﺘﻪ ﻛﻮﻫﺎﻱ ﺁﻟﭗ ﭘﻨﺎﻩ ﺑﺮﺩﻧﺪﻱ !!



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 توسط یحیی
داستان عاشقانه (اشکت در میادا)



ﺩﺧﺘﺮ: ﺑﺮﻭ ﺩﻳﮕﻪ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻣﺖ ﺩﻳﮕﻪ ﺗﻤﻮﻣﻪ
ﭘﺴﺮ :ﻋﺸﻘﻢ ﻣﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮ ﺑﺨﺪﺍ ﻣﻴﻤﻴﺮﻡ ﭼﺮﺍﻧﻤﻴﻔﻬﻤﻲ 
ﺩﺧﺘﺮ:ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺯﺕ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡﻋﺸﻘﺖ ﺑﺮﺍ ﺗﮑﺮﺍﺭﻱ ﺷﺪﻩ . ﻭﺗﻠﻔﻦ ﻗﻄﻊﺷﺪ 
ﭘﺴﺮ ﺧﻴﻠﻲ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﻭﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﻴﺮﻩﺗﻮﺍﺗﺎﻗﺶ ﭼﺸﻤﺶ ﻣﻴﻮﻓﺘﻪ ﺑﻪ ﻣﺎﻧﻴﺘﻮﺭﮐﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮ ﻋﮑﺲ ﻋﺸﻘﺸﻮ ﻣﻴﺒﻴﻨﻪ ﺍﺷﮏﺗﻮ ﭼﺸﺎﺵ ﺣﻠﻘﻪ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﺁﻫﻨﮓ ﻣﻮﺭﺩ ﻋﻼﻗﻪ ﻋﺸﻘﺸﻮﻣﻴﺬﺍﺭﻩ ﻭﮔﻮﺵ ﻣﻴﺪﻩ ﺩﻳﮕﻪﺍﺷﮑﺎﺵ ﺗﺎﺏ ﻧﻤﻴﺎﺭﻥ ﻭ ﻣﻴﺮﻳﺰﻥ ﭘﺴﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱﻣﻴﮑﺮﺩ ﻳﻪ ﺗﻴﮑﻪ ﺍﻱ ﺍﺯ ﻭﺟﻮﺩﺷﻮ ﺍﺯﺩﺳﺖﺩﺍﺩﻩ.
 ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﭘﺴﺮﺧﻮﺍﺑﺶ ﻧﺒﺮﺩ ﺑﻪﺩﺧﺘﺮ ﭘﻴﺎﻡ ﺩﺍﺩ:
ﺍﻻﻥ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﺍﻳﻦﭘﻴﺎﻣﻮ ﻣﻴﺨﻮﻧﻲ ﺟﺴﻤﻢ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻏﺮﻳﺒﻪ ﺷﺪﻩﻭﻟﻲ ﺩﻟﻢ ﻫﻤﻤﻤﻤﻴﺸﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻪﺍﻣﻴﺪ ﺑﻴﺪﺍﺭﻱ ﺟﺴﻢ ﻫﺎ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ﺑﺮﺍﻱﻫﻤﻴﺸﻪ 
.ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﭘﺘﺠﺮﻩ ﻱ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺗﺎﻗﺶﻣﻴﺮﻩ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﻗﻴﻘﺎ 3:34 ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭﺳﮑﻮﺕﻭﺗﺎﺭﻳﮑﻲ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻭﺍﺯﺑﺎﻻﻱ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﻴﻦﭘﺮﺕ ﮐﺮﺩ ﭘﺴﺮﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺗﻮﺗﻨﻬﺎﻳﻲﻣﺮﺩ .
ﺻﺒﺢ ﻣﺎﺩﺭﭘﺴﺮ ﻃﺒﻖ ﻋﺎﺩﺕ ﻫﻤﻴﺸﮕﻲﺑﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﻓﺖ ﺗﺎﺑﻴﺪﺍﺭﺵ ﮐﻨﻪ ﺍﻣﺎﭘﺴﺮﺭﻭﻧﺪﻳﺪ. ﺗﻠﻔﻦ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮﮐﻪ ﻣﺪﺍﻡ ﻭﭘﻴﺎﭘﻲﺯﻧﮓ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩﺗﻮ ﻬﺶ ﺭﻭﺟﻠﺐ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺳﻤﺖﮔﻮﺷﻲ ﺭﻓﺖ ﺩﺧﺘﺮﻱ ﻣﺪﺍﻡ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﻤﺎﺱﻣﻴﮕﺮﻓﺖ .
ﭼﺸﻢ ﻣﺎﺩﺭﭘﺴﺮ ﺑﻪ ﭘﻴﺎﻣﻲ ﺍﻓﺘﺎﺩﮐﻪﻫﻤﻮﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ: ﻋﺰﻳﺰﻡ،ﻋﺸﻘﻢ،ﺑﺨﺪﺍ ﺷﻮﺧﻲ ﮐﺮﺩﻡ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻴﮑﻨﻢﻋﺸﻘﻢ ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﻓﺮﺻﺖ ﺗﻮﺭﻭﺧﺪﺍ ....
 ﺍﻭﻥﭘﻴﺎﻡ ﺩﻗﻴﻘﺎﺳﺎﻋﺖ 3:35 ﺍﺭﺳﺎﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ...
ﻣﺎﺩﺭﭘﺴﺮ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻱ ﺍﺗﺎﻕ ﺭﻓﺖ ﮐﻪﮐﺎﻣﻼﺑﺎﺯ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭﭼﻴﺰﻱﮐﻪ ﻣﻴﺪﻳﺪ ﺑﻭﺭﻧﻤﻴﮑﺮﺩ ...
 ﮐﺶ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﭘﺴﺮﺑﻪ ﻧﻮﮎ ﮐﻠﯿﭙﺲ ﺩﺧﺘﺮ ﮬﻤﺴﺎﻳﮧ ﮔﻴﺮ ﮐﺮﺩﮦﺑﻮﺩ ....ﺁﺭﻩ ﺍﻭﻥ ﭘﺴﺮ ﻫﻨﻮﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392 توسط یحیی
علم بهتر است یا ثروت ؟


شيخ را گفتند : علم بهتر است يا ثروت ؟شيخ بيدرنگ شمشير

از ميان بيرون آوردو مانند جومونگ مريد بخت برگشته را به سه پاره ي نامساوي تقسيم

نمود و گفت : سالهاست که هیچ خری

  بين دو راهي علم و ثروت گير نميکند .....

مريدان در حاليکه انگشت به دندان گرفته ولرزشي وجودشان را فرا گرفت

گفتند يا شيخ ما را دليلي عيان ساز تا جان فدا کنيم .....

شيخ گفت :در عنفوان جواني مرا دوستي بود که با هم به مکتب ميرفتيم ،

دوستم ترک تحصيل کرد من معلم مکتب شدم...

حالا او پورشه داره...من پوشه...او اوراق مشارکت دارد،ومن اوراق امتحاني...

او عينک آفتابي من عينک ته استکاني...او بيمه زندگاني.

من بيمه خدمات درماني...

او سکه و ارز...من سکته و قرض....

سخن شيخ چون بدينجا رسيد مريدان نعره اي جانسوز برداشته

و راهي کلاسهاي آموزش اختلاس گشتندي





نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم بهمن 1392 توسط یحیی

داستان توبه جوان هرزه



در كتاب كیفر كردار جلد دوّم خواندم : رابعه عدویه مى گوید:
دوستى داشتم كه جوان بسیار زیبا و قشنگ و دلفریبى بود بر اثر جوانى و زیبائى ، جوانان و دوستان بذه كارش او را به طرف گناه كشاندند و او كم كم هرزه و بى بند و بار و شیّاد و لات شد.......................
بیشتر كارش به دنبال خانم رفتن و تور كردن دختران معصوم بود و عجیب فرد هرزه و گناهكارى شده بود كه همه از دستش ناراحت بودند.
یك روز كه به دیدن او به خانه اش رفتم ، یك وقت دیدم او در سجّاده عبادتش ایستاده نماز مى خواند و غرق در زهد و تقوى و ورع و عبادت و نماز و طاعت است ، عجب نماز با حال و با خشوع و خضوع و گریان و نالان بود.
از حالش متعجّب و حیران شدم ! با خود گفتم آن حال گناه و معصیت و بذه كارى چه بود؟! و این حال عبادت و طاعت و گریه و ناله و زهد و تقوى چیست ؟ چطور شده كه عتبة بن علام عوض شده ؟!
صبر كردم تا نمازش را تمام كرد، بعد گفتم : ابن علام خودتى ؟! تو آن كسى نبودى كه همه اش در هوى و هوس و زن بازى و عیش و نوش و غرق در معاصى و گناه و خلاف و عشق و شراب بودى چطور شده به طرف خدا آمدى ؟ با خدا آشتى كردى ؟ و چگونه از گناهان خودت برگشتى ؟!
عتبه گفت : اگر یادت باشد من در اوائل جوانیم خیلى معصیت كار بودم و به خانم ها خیلى علاقه داشتم و در این كار حریص بودم ، همانطور كه مى دانى بیش از هزار زن در بصره گرفتار چنگال عشق من بودند و من هم در این كار اسراف زیادى داشتم .
یك روز كه از خانه بیرون آمدم ناگهان چشمم به خانمى افتاد كه جز چشمهایش چیزى پیدا نبود و حجاب كاملى داشت ، شیطان مرا وسوسه كرد و گویا از قلبم آتشى بر افروخته شد، دنبالش رفتم كه با او حرف بزنم به من راه نمى داد و هرچه با او صحبت مى كردم اعتنایى به من نمى كرد، نزدیكش رفتم ، گفتم : واى بر تو مرا نمى شناسى ؟! من عتبه هستم كه اكثر زنهاى بصره عاشق و دلباخته من هستند ... با تو حرف مى زنم ، به من بى اعتنائى مى كنى ؟! گفت از من چه مى خواهى ؟ گفتم مرا مهمانى كن .
گفت : اى مرد من كه در حجاب و پرده كاملم تو چطور مرا دوست دارى و نسبت به من اظهار علاقه مى كنى ؟
گفتم : من همان دو چشمهاى قشنگ و زیباى تو را دوست دارم كه مرا فریب داده .
گفت : راست گفتى من از آنها غافل بودم . اگر از من دست بر نمى دارى بیا تا حاجت تو را برآورده كنم .
سپس به راه افتاد تا به منزلش رسید من هم دنبال او رفتم . داخل خانه شد من هم داخل شدم وقتى كه وارد منزلش شدم دیدم چیزى از قبیل اسباب واثاثیه در منزلش نیست . گفتم : مگر در خانه اسباب و اثاثیه ندارى ؟
گفت : اسباب و اثاثیه این خانه را انتقال داده ایم گفتم كجا؟ گفت مگر قرآن نخوانده اى كه خداوند مى فرماید:

تِلْكِ الدّار الا خِرَةُ تَجْعَلُها لِلَّذینَ لایُریدُونَ عُلُوّا فِى الاَْرْضِ وَلا فَسادا وَالْعاقِبَةُ

لِلْمُتَّقینَ .( 44)

این سراى (دائمى و با عظمت ) آخرت را فقط به افرادى اختصاص ‍ (داده و) مى دهیم كه در نظر ندارند در زمین برترى جوئى و فساد نمایند و عاقبت نیك و شایسته و خوب براى افراد با تقوا و پرهیزگار خواهد بود.
بله ما هرچه داشتیم براى آخرت جاوید فرستادیم دنیاى باقى ماندنى نیست . اكنون اى مرد بیا و از خدا بترس و از این كار درگذر حذر كن از اینكه بهشت همیشگى را به دنیاى فانى بفروشى و حوران را به زنان .
گفتم : از این پرهیزگارى درگذر و حاجت مرا روا كن .
خیلى مرا نصیحت كرد دید فایده اى ندارد گفت : حال كه از این كار نمى گذرى آیا ناگزیرم و ناچارم نیاز تو را برآورم ؟!
گفتم آرى .
دیدم رفت در اُتاق دیگر و مرا به آن حال گذاشت . مشاهده كردم پیرزنى در آن اتاق نشسته است . آن دختر صدا زد برایم آب بیاورید تا وضو بسازم آب آوردند و وضو گرفت و تا نصف شب نماز خواند من همین طول در فكر بودم كه این جا كجاست اینها كى هستند و چرا تا حال طول كشید كه ناگهان فریاد آن دختر را شنیدم كه گفت یك مقدار پنبه و طبقى برایم بیاورید سپس آن پیرزن برایش برد.

بعد از چند دقیقه ناگهان دیدم پیرزن فریادى زد و گفت :


اِنّا لِلّه وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُون وَلاحَوْلَ وَلاقوة اِلاّ بِاللّهِ الْعَلىِّ العَظیم .


من وحشت زده پریدم دیدم آن دختر جفت چشمهایش را با كارد بیرون آورده و روى پنبه و داخل طبق گذاشت . وقتى آن پیرزن آن طبق را به سوى من آورد دیدم چشمها با پیه آن هنوز در حركت بود.
پیرزن كه ناراحت و رنگ از صورتش پریده بود گفت : آنچه را كه عاشق بودى و دوست داشتى بگیر (لا بارك اللّه لك فیها) خدا برایت در آنها مبارك نكند ما را تو حیران كردى خدا ترا حیران كند. طبق را جلوى من گذاشت ، من وحشت كرده بودم نمى توانستم حرف بزنم آب دهانم خشك شده بود این چكارى بود كه آن دختر انجام داد.
پیر زن با حالت گریه گفت ماده نفر زن بودیم كه در خانه اعتكاف كرده بودیم و بیرون نمى رفتیم و خرید خانه را این دختر مى كرد و براى ما چیزى مى آوررد ولى تو ما را حیران و سرگردان و ناراحت و افسرده كردى خوب شد؟! این چشمهائى كه تو به آنها علاقه مند شده بودى . بگیر؟!

همینكه سخن پیرزن را شنیدم از فرط ناراحتى بیهوش شدم وقتى كه به هوش آمدم آن شب را به فكر فرو رفتم و بر گذشته هایم تاءسّف خوردم گفتم : واى به حال من یك عمر دارم گناه مى كنم هیچ ناراحت نبودم ولى این دختر با این كار مرا ادب كرد به منزل رفتم و تا چهل روز در خانه مریض شدم ، رفتار و كردار و كارِ آن دختر عجیب در من اثر كرده بود و این سبب شد كه من از كار خودم پشیمان و نادم گردم و توبه نمودم.





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 توسط یحیی
داسـتان خـوشمزه ترين سـاندویچ دنـيا


سالن فرودگاه به نسبت خلوت بود و به نظر می رسید در این ساعت روز هواپیماها هم خیلی پرواز نمی کنند. گرمای ظهر، یوتا را حسابی خسته کرده بود و توان ایستادن نداشت. یک لیوان لیموناد خنک گرفت و روی اولین صندلی نشست. اینقدر خسته بود که حتی توان نداشت چشم هایش را باز نگه دارد.

چند دقیقه ای چشم هایش را بست. وقتی سوزش چشم هایش کمی بهتر شد، لیموناد را تا آخرین قطره اش سرکشید گرمای هوا او را اذیت می کرد، اما چاره ای نبود؛ هواپیمای فردریک تا چند دقیقه دیگر می نشست و او تنها کسی بود که به استقبال شوهرش می آمد. فردریک هم نمی دانست او به فرودگاه آمده تا از او استقبال کند.

فکرش را هم نمی کرد، اما یوتا می خواست همسرش را خوشحال کند و برای همین بی خبر به فرودگاه آمده بود. دسته گل بزرگی هم خریده و منتظر همسرش نشسته بود تا به او ثابت کند چقدر دوستش دارد. کمی که در سالن خنک فرودگاه نشست و حالش بهتر شد، کیف دستی اش را برداشت و به سمت سالن پروازهای ورودی رفت.

آنجا به خلوتی سالن قبلی نبود، اما خیلی هم شلوغ نبود. همان طور که داشت تابلوی اطلاعات پروازهای ورودی و خروجی را می خواند، مادر و دختری را دید که یک شاخه گل رز قرمز خریده و گوشه ای از سالن منتظر بودند. با این که خیلی ها به استقبال مسافران شان می آیند و این موضوع خیلی عجیب نیست، اما ظاهر آن دو نفر و همین طور نحوه برخوردشان با بقیه فرق داشت. آنها مثل دیگران نبودند؛ تنها، ساکت، آرام ولی خندان و بسیار شاد ایستاده بودند و با هم حرف می زدند.

آنطور که تابلوی اطلاعات پرواز نشان می داد، هواپیمای فردریک تاخیر داشت و تا ۳۰ دقیقه دیگر هم نمی رسید. برای همین یوتا به طرف مادر و دختر رفت و سعی کرد با آنها صحبت کند تا زمان هم زودتر بگذرد.

ـ "سلام، مسافر شما هم با پرواز شماره ۲۵۳ می آید؟"

ـ "سلام. ما منتظر مسافری نیستیم".

یوتا بیشتر تعجب کرد. او متوجه شده بود رفتار و ظاهر آنها شبیه کسانی نیست که منتظر مسافرشان باشند، اما نمی توانست باور کند بی دلیل آنجا ایستاده باشند. نگاهی به دسته گل خودش انداخت و بعد شاخه گل رز آنها را برانداز کرد. گل پژمرده و پلاسیده بود. یوتا کمی صبر کرد و به اطراف نگاهی انداخت. انگار دوست داشت بداند آنها چرا در سالن انتظار فرودگاه ایستاده اند، اما خجالت می کشید از آنها بپرسد.

دخترک که حدود شش یا شاید هم هفت سالش بود، با عجله به سمت مادرش دوید و دست های او را محکم گرفت. بعد به یوتا نگاه کرد و بی تفاوت دوباره به سمت مادرش برگشت.

ـ "مامان بیا. بابا امروز زودتر اومد."

دخترک این جمله را گفت و به سرعت از مادرش دور شد. زن جوان هم شاخه گل را با دست کمی مرتب کرد و گلبرگ های پلاسیده اش را دور ریخت. موهایش را هم صاف کرد و با لبخند دور شد. یوتا همان جا ایستاده بود تا ببیند آنها چه کار می کنند. دخترک از روی نرده های سالن پرید و به طرف مردی رفت که داشت راهروی کنار سالن را جارو می کرد.

زن جوان هم همان طور که لبخند می زد، منتظر ایستاد تا مرد و دخترک به سمت او بیایند. سه نفری یکدیگر را در آغوش گرفتند و بوسیدند و بعد از چند دقیقه به سمت حیاط فرودگاه رفتند تا با هم ناهارشان را بخورند. زن، سبد غذایی را از زیر صندلی برداشت و ساندویچ های کوچکی را که برای ناهار درست کرده بود از داخلش بیرون آورد.


زن و مرد ساندویچ های شان را به دخترک دادند و خودشان دست در دست هم نشستند و غذا خوردن دختر کوچولو را نگاه کردند. دخترک چنان به ساندویچ ها گاز می زد که هر کسی او را می دید، هوس می کرد چند لقمه ای از غذای آنها بخورد. یوتا هم گرسنه اش شده بود، ولی احساس می کرد غذایی که آنها می خورند خیلی لذیذتر از غذاهای رستوران فرودگاه است و برای همین دوست نداشت از رستوران چیزی بگیرد.

یوتا به آنها نگاه می کرد و همین نگاه طولانی باعث شد مرد متوجه حضور او شود. لبخند زد و او را به همسرش نشان داد. زن جوان به طرف یوتا آمد و سبد غذا را هم همراهش آورد. سبد را به طرف او گرفت و تعارف کرد. بعد با صدایی آهسته گفت: "اگر دوست دارید بفرمایید. یک ساندویچ دیگه هم داریم."

ساندویچ خیلی کوچک بود. یوتا آن را برداشت و تشکر کرد. زن جوان ادامه داد: "گفتم که ما مسافر نداریم. همسر من در بخش خدمات فرودگاه کار می کند و هیچ روزی ناهار پیش ما نیست. برای همین، سه روز در هفته من و دخترم می آییم اینجا تا ناهارمان را با هم بخوریم."

زن رفت و یوتا به ساندویچ کوچکی که از او گرفته بود، گاز زد. هیچ چیز داخلش نبود. فقط نان بود؛ نان خالی، اما دختر کوچولو طوری آن را می خورد که انگار لذیذترین ساندویچ دنیا را می خورد. او از طعم نان لذت می برد، چون در خانواده ای زندگی می کرد که همه اعضای خانواده عاشق یکدیگر بودند ...



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم آبان 1392 توسط یحیی
داستانی در مورد دروغ گویی وراست گویی


برای سفر به اصفهان رفته بودم . کنار سی و سه پل نشسته بودم . نگاهم به دختر بچه سه یا چهار ساله خارجی افتاد که از پدر و مادرش اندکی فاصله گرفته بود و داشت مرا نگاه میکرد. بقدری چهره زیبا و بانمکی داشت که بی اختیار با دستم اشاره کردم به طرفم بیاید اما در حالتی از شک و ترس از جایش تکان نخورد. دو سه بار دیگر هم تکرار کردم اما نیامد. به عادت همیشگی، دستم را که خا لی بود مشت کردم و به سمتش گرفتم تا احساس کند چیزی برایش دارم. بلافاصله به سویم حـرکت کرد. در همین لحظه پدرش که گویا دورادور مواظبش بود بسرعت به سمت من آمد و یک شکلات را مخفیانه در مشتم قرار داد. بچه آمد و شکلات را گرفت. به پدرش که ایتالیایی بود گفتم من قصد اذیت او را نداشتم. گفت میدانم و مطمئنم که میخواستی با او بازی کنی اما وقتی مشتت را باز میکردی او متوجه میشد که اعتمادش به تو بیهوده بوده است. کار تو باعث میگردید که بچه، دروغ را تجربه کند و دیگر تا آخر عمرش به کسی اعتماد نکند .

حال ما ایرانی ها چگونه عمل میکنیم . بابا میشینه تو خونه جلوی بچه کوچک به زنش میگه، فلانی زنگ زد بگو من نیستم. مامانه به بچه میگه اگه غذاتو بخوری برات فلان چیزو می خرم بعد انگار نه انگار. بابا به بچه اش میگه مامانت اومد نگو من به مامان بزرگ زنگ زدم

 بعد این بچه بزرگ میشه میره تو جامعه . معلمش میگه چرا مشق ننوشتی براحتی دروغ میگه که خاله ام مرده بود نبودیم. فروشنده میشه مثل آب خوردن جنس بنجل را بدروغ جای اصلی میفروشه مهندس میشه بجای دو متر، یک متر فونداسیون میریزه ، دکتر میشه، اهمال در عمل جراحی را ایست قلبی گزارش میکنه، تولید کننده محصولات پروتئینی میشه، گوشت شتر و اسب مصرف میکنه، و...

دروغ فساد و تباهی جامعه را ببار می آورد. اعتمادها را زایل میکند . لذت زندگی جمعی و مدنی را از بین میبرد. ظلم و بیعدالتی را گسترش میدهد. منشا بسیاری از معضلات اجتماعی دروغ است. دروغ ریشه جامعه را خشک میکند .

دروغ در تمامی اجزای زندگی ما ایرانیها براحتی جاری است و چون سیلی که هر لحظه بزرگتر میشود در حال نابودی ما است

مادر، از آن لحظه که بدلیل تنبلی خود، شیشه شیر خالی را در دهان نوزاد قرار میدهد تا او را ساکت کند، آموزش دروغ را به او آغاز کرده است



نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم شهریور 1392 توسط یحیی

یک مشت شکلات...

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و

گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی،

این هم پولش.


بقال کاغذ رو گرفت

و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد

و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر

خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک

مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.


ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که

احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات‌ها خجالت

می‌کشه گفت: “دخترم! خجالت

نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو

بردار”


دخترک پاسخ داد: “عمو! نمی‌خوام خودم شکلاتها رو بردارم،

نمی‌شه شما بهم بدین؟ ”


بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می‌کنه؟


و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت

من بزرگتره!مژه



نوشته شده در تاريخ جمعه یکم شهریور 1392 توسط یحیی
دخترک ومعلمش!!!



معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟
فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم )
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد… بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
خانوم… مادرم مریضه… اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن… اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد… اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه… اونوقت…
اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم…
اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم…
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا…
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد…



نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم مرداد 1392 توسط یحیی
خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین



خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.

قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه سخن ميگفت! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.

خانم ذوق زده شد و تند قورباغه را آزاد کرد. غورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!

خانم کمی انديشيد و گفت؛ ايرادي ندارد.

آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.

قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و شايد چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست بدهی.

خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند.

پس آرزویش برآورده شد.

سپس گفت : من می خواهم پولدارترین آدم جهان شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر پولدارتر می شود و شايد به زندگی تان آسيب بزند.

خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است.

پس پولدارشد.

آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.

خانم گفت : می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!

نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.

قابل توجه بانوان گرامی؛ اینجا پایان این داستان بود. لطفاً صفحه را ببندید و برید حالشو ببرید.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شد!



نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و دوم تیر 1392 توسط یحیی

http://cooltext.com"> src="http://images.cooltext.com/3108341.gif" width="484" height="73" alt="شاهینی که پرواز نمی کرد" />

Image by Cool'>http://cooltext.com">Cool Text: Free Logos and Buttons - Create'>http://cooltext.com/Logo-Design?LogoID=838247658">Create An Image Just Like This

 

پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند. 

یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی‌داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است. 

این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام نتوانستند. 

روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد ...

پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد. 

صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است. 

پادشاه دستور داد تا معجزه‌گر شاهین را نزد او بیاورند. 

درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد. 

پادشاه پرسید: «تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این کار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟ 

کشاورز گفت: سرورم، کار ساده‌ای بود، من فقط شاخه‌ای راکه شاهین روی آن نشسته بود بریدم. شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد. 



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 توسط یحیی
ثروتمند واقعی


وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید وضع مالی خوبی نداشته باشند. شش بچه مودب که همگی زیر دوازده سال داشتند ولباس هایی کهنه در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان زیادی در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند…




وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟پدر خانواده جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان. متصدی باجه، قیمت بلیط ها را اعلام کرد .

پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی از فروشنده بلیط پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟!متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت . بچه ها هنوز متوجه موضوع نشده بودند و همچنان سرگرم صحبت در باره برنامه های سیرک بودند.

معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. و نمیدانست چه بکند و به بچه هایی که با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید . ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. سپس خم شد و پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقا.

مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد…

بعد از این که بچه ها به همراه پدر و مادشان داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم و آن زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم .

ثروتمند زندگی کنیم به جای آنکه ثروتمند بمیریم…



نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم اردیبهشت 1392 توسط یحیی
خواهشا تا آخر مطلب رو بخونین

سلام.خوبین؟ چه خبرا؟ خوش میگذره؟

خواستم یک موضوعی بگم لطفا هر وقت وقت خالی داشتین کمی روی مطلب من فکر کنید.

دقت کردین آمار زلزله و حوادث خیلی زیاد شده.دقت کردین با این که این همه علم پیشرفت میکنه ولی آمار مرگ و میر هم بیشتر میشه. به نظرتون علت چیه؟

توی اینترنت سرچ کردم مطلبی مشترک پیدا نکردم که بعدا نگین یک طرفه نظر داده.ولی مطمئن باشید نظر همه علما همینه فقط وقت نکردن توی سایتاشون این مطلب رو بگن.

حالا من یک مطلب از علمای اهل سنت گذاشتم لطفا بخونید و کمی تامل کنید.ممنون

 

پیام شیخ الاسلام مولانا عبدالحمید در پی زلزله سراوان        سه شنبه ، 27 فروردين 1392 ، 20:40

در پی زلزله شدید و بی سابقه در سراوان، شیخ الاسلام مولانا عبدالحمید طی پیامی، ضمن دعوت از عموم مردم نسبت به جدی گرفتن این هشدار خداوندی، با تاکید بر لزوم توبه و استغفار در چنین مواقعی، نبود تلفات جانی در این حادثه را "فضل رب العالمین" دانست.

در قسمتی از این پیام آمده است: «همه بندگان همواره باید از مؤاخذه رب العالمین در هراس باشند. خداوند متعال این هشدار را داد تا ما در اعمال خود تغییر ایجاد کرده، به الله رب العزت رجوع کنیم و اعمال خودمان را اصلاح نماییم.»
این پیام در ادامه می افزاید: «این فضل بزرگ خداوند متعال بوده است که چنین زلزله ای با این مقیاس که در طول پنجاه سال گذشته در ایران بی سابقه اعلام شده، تلفاتی در پی نداشته است؛ که این امر تعجب کارشناسان را برانگیخته است.»
 مولانا عبدالحمید ضمن تاکید بر لزوم توبه و استغفار خاطرنشان نموده است: «نبود تلفات با وجود احتمال بالا بودن میزان خسارات جانی و مالی در چنین حوادث بزرگی، از برکت گرایش به قرآن و عمل به احکام اسلام است. لذا باید هم شکر خداوند را به جای آوریم و هم به درگاه الهی استغفار و تضرع نماییم.»
 امام جمعه اهل سنت زاهدان در پایان تاکید می کند: «این خطر وجود دارد که اگر پس از این هشدار خداوندی، انسانها به سوی الله تعالی رجوع نکنند، ممکن است برای آنها عواقب بسیار ناگواری در پی داشته باشد، اما اگر از این هشدارها درس گرفته و اعمال خود را اصلاح نمایند، به خیر و صلاح آنها خواهد بود و عذاب الهی از آنها دور خواهد شد، ان شاءالله.»

************************************

لطفا به این موضوع به چشم موضوع اختلاف مذاهب نگاه نکنین.خواهشا کمی منطقی باشید و فکر کنید.اختلافات مذهبی رو کنار بذارید و ببینید درست نیست؟

اگه دقت کرده باشید و داستان همه اقوام رو خونده باشید وقتی گناه در جوامع اونها زیاد میشه و به دستور پیامبیر وقت خودشون گوش نمیدادن یک جوری عذاب میشدن و هلاک میشدن. یک قوم با زلزله یک قوم با طوفان شن و.......

حالا بیاین با هم کمی دقت کنیم.امروزه از اسلامی که ازش حرف میزنیم چی رو داریم جز دعواهای مذهبی علکی که باعث و بانی اونا منافقین و کفار بودن که از صدر اسلام تا به الان مسلمونا رو به جووون هم مینداختن

ببینید در مذهب تسنن و تشیع مشترکات زیادی هست.

دروغ گفت.غیبت کردن . حق الناس خوردن. تهمت زدن. مسخره کردن و ..... خیلی مسائل مشترک دیگه که در هر دو مذهب حرام اعلام شده و گناه بزرگی هست. حالا ببینید در طول ۲۴ ساعت شبانه روز تا حالا سعی کردیم که این گناه ها رو انجام ندیدم؟ امروزه از اسلام به نظر من اسمش فقط مونده.گناه کردن شده مثل آب خوردن. از صبح تا شب گناه میکنیم. از نماز فرار میکنیم.میگیم به خدا ایمان داریم ولی عمل نمیکنیم.این چه ایمانی؟

امروزه خواهر مسلمان به وحشتناک ترین ظاهر ممکن وارد جامعه میشه تا جوانان رو به خودش جذب کنه.این جذب کردن یعنی ساختن بزرگترین گناهان. گناه زنا گناه لواط. داستان اقوام گذشته رو بخونید اقوامی بدونن که به خاطر همین گناه به هلاکت رسیدن.

خواهر و برادر عزیز بیایید دست از گناه برداریم به خدا نزدیک بشیم. نه در وقت مشکلات و مصیبت یاد خدا کنیم.نه. بیاید با خدا آشتی کنیم . دور گناه رو خط بکشیم. کسب ثواب و عبادت خیلی کار راحتیه فقط باید شیطون رو از خودمون دور کنیم.

ببخشید که خیلی حرف زدم سرتون رو به درد آوردم.در پایان از خدا میخوام به همه بندهاش کمک کنه که از شیطان و نفس اماره فاصله بگیرن و در راه حق گام بردارن.

 

http://cooltext.com/Logo-Design?LogoID=824192678

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 توسط یحیی
تلافی کردن


توی يه پارک در سيدنی استراليا دو مجسمه بودند يک زن و يک مرد. اين دو مجسمه سالهای سال دقيقا رو به روی همديگر با فاصله کمی ايستاده بودند و توی چشمای هم نگاه ميکردند و لبخند ميزدند. يه روز صبح خيلی زود يه فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ايستاد و گفت: از آن جهت که شما مجسمه های خوب و مفيدی بوديد و به مردم شادی بخشيده ايد، من بزرگترين آرزوی شما را که همانا زندگی کردن و زنده بودن مانند انسانهاست برای شما بر

آورده ميکنم. شما 30 دقيقه فرصت داريد تا هر کاری که مايل هستيد انجام بدهيد." و با تموم شدن جمله اش دو تا مجسمه رو تبديل به انسان واقعی کرد يک زن و يک مرد.

دو مجسمه به هم لبخندی زدند و به سمت درختانی و بوته هايی که در نزديکی اونا بود دويدند در حالی که تعدادی کبوتر پشت اون درختها بودند پشت بوته ها رفتند. فرشته هر گاه صدای خنده های اون مجسمه ها رو ميشنيد لبخندی از روی رضايت میزد. بوته ها آروم حرکت ميکردند و خم و راست ميشدند و صدای شکسته شدن شاخه های کوچيک به گوش ميرسيد. بعد از 15 دقيقه مجسمه ها از پشت بوته ها بيرون اومدند در حاليکه نگاه هاشون نشون ميداد کاملا راضی شدن و به مراد دلشون رسيدن.

فرشته که گيج شده بود به ساعتش يه نگاهی کرد و از مجسمه ها پرسيد: شما هنوز 15 دقيقه از وقتتون باقی مونده، دوست نداريد ادامه بدهيد؟"

مجسمه مرد با نگاه شيطنت آميزی به مجسمه زن نگاه کرد و گفت: ميخوای يه بار ديگه اين کار رو انجام بديم؟" مجسمه زن با لبخندی جواب داد: باشه. ولی اين بار تو کبوتر رو نگه دار و من ميرينم روی سرش.

نکته اخلاقی:

بنگريد که تلافی کردن تا چه حد در زندگی اين نوع دو پا اثر گذار است که تا همچنان حرکتی پيش ميروند. پس ای قوم هيچگاه عملی مرتکب نشويد که شخصی را به تلافی

 برانگيزاند چرا که ممکن ميباشد که وی روزی روی سرتان بريند. :دی


متن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنیدمتن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنیدمتن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنیدمتن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنیدمتن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنید
متن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنیدمتن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنیدمتن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنیدمتن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنیدمتن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنید
متن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنیدمتن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنیدمتن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنید
متن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنیدمتن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنیدمتن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنیدمتن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنید



نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 توسط یحیی
دیدار یار


راه رسید ن به خدا

گفت وگو بین بنده وخدا
خدا:بنده ی من نماز شب بخوان وآن یازده رکعت است.


بنده:خدایا خسته ام نمی توانم.

خدا:بنده ی من دورکعت نمازشفع ویک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده:خدایاخسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدارشوم.

خدا:بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان.

بنده:خدایا سه رکعت زیاد است.

خدا:بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده:خدایا امروزخیلی خسته ام آیا راه دیگری نیست؟

خدا:بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر وروبه آّسمان کن وبگو یاالله.

بنده:خدایا من در رختخواب هستم اگر بلندشوم خواب از سرم می پرد.

خدا:بنده ی من هما جاکه دراز کشیده ای تیمم کن وبگویاالله.

بنده:خدایاهواسرد است نمی توانم دستانم را اززیرپتو دربیاورم.

خدا:بنده ی من دردلت بگو یا الله ما نمازشب برایت حساب می کنیم.

بنده اعتنایی نمی کندومی خوابد.

خدا:ملائکه ی من ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است .چیزی به اذان صبح نمانده اورا بیدار کنید دلم برایش تنگ شده امشب با من حرف نزده.

ملائکه:خداوندادوباره او رابیدارکردیم اما بازخوابید.

خدا :ملائکه ی من درگوشش بگویید پروردگارت منتظر توست.

ملائکه:پروردگارا باز هم بیدارنم شود.

اذان صبح رامی گویند هنگام طلوع آفتاب است.

خدا:ای بنده یمن بیدارشو نمازصبحت قضا می شود خورشید ازمشرق سر براورد.

ملائکه:خداوندانمی خواهی با ا و قهر کنی؟

خدا: او جز من کسی راندارد شایدتوبه کرد.

بنده ی من تو،به هنگامی که به نماز می ایستی

من،آنچنان گوش فرا می دهم که انگار همین یک

بنده رادارم وتو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم اسفند 1391 توسط یحیی
 کوزه کهنه با ترک های کوچک


در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.



یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.


مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد.


هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است. کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "


مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. " موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.


مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم.


این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391 توسط یحیی
مقام از خود ممنون


مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید:



باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید کنم." دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید:


"باشه، ولی اونجا نرو.". مامور فریاد می زنه:"آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم." بعد هم دستش را می برد و از جیب پشتش نشان خود را بیرون می کشد و با افتخار نشان دامدار می دهد و اضافه می کند:


"اینو می بینی؟ این نشان به این معناست که من اجازه دارم هرجا دلم می خواد برم..در هر منطقه یی...


بدون پرسش و پاسخ. حالی ات شد؟ میفهمی؟"





دامدار محترمانه سری تکان می دهد، پوزش می خواهد و دنبال کارش می رود



کمی بعد، دامدار پیر فریادهای بلند می شنود و می بیند که ماموراز ترس گاو بزرگ وحشی که هرلحظه به او نزدیک تر می شود، دوان دوان فرار می کند.



به نظر می رسد که مامور راه فراری ندارد و قبل از این که به منطقه ی امن برسد، گرفتار شاخ گاو خواهد شد. دامدار لوازمش را پرت میکند، باسرعت خود را به نرده ها می رساند واز ته دل فریاد می کشد:" نشان. نشانت را نشانش بده !"



نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم اسفند 1391 توسط یحیی

داسـتان شیـطان و مرد نمازگـزار

مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد
ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست
در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.
مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.
شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))
وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،
خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم
و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.
به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر
باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.
بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.



نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم اسفند 1391 توسط یحیی
درباره وبلاگ

سلام. من و دوستم با هم تصمیم گرفتیم این وبلاگ جهت شاد کردن شما خوانندگان عزیز و همشهریان و هموطنان گرامی درست کنیم. من یحیی و دوستم الیاس تمام تلاشمو میکنیم تا بهتر اس ام اس ها و جوک ها و کلیپ های روز رو براتون بذاریم.به امید همکاری شما دوستان عزیز.منتظر پیشنهادات و انتقادات شما عزیزان هستیم.ممنون
y_hossiny_63@yahoo.com یحیی arnold_dobei@yahoo.com الیاس
y_hossiny_63@yahoo.com
bahar 20


پرشین ووی - مبلمان - گویا آی تی - تک تمپ - عیسی زاده | خنثی - گرافیک - وبلاگ